یادی از گذشته
12 تیر
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized · Tagged فروغ فرخزاد, یادی از گذشته, اسیر
یادی از گذشته
شهریست در کنارۀ آن شط پر خروش
با نخل های درهم و شب های پر ز نور
شهریست در کنارۀ آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجۀ یک مرد پر غرور
شهریست در کنارۀ آن شط که سال هاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
برماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در ان دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او
ما رفته ایم در دل شب های ماهتاب
با قایقی به سینۀ امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر
بوسیده ام دو دیدۀ در خواب رفته را
در کام موج دامن افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را
اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش، تو را یاد می کنم
دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم
تهران – شهریور1333